اسماعیل مرتضایی- هنگام شهادت ، خود و خانواده اش در 2 اطاق استیجاری نمور و تاریک  زندگی می کردند تا جایی که به اعتراف  بسیاری از همرزمانش پس از شهادت، اوج مظلومیت و محبوبیت ایشان درک گردید ،اما چقدر دیر!

بسم الله الرحمن الرحیم

مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا

"از میان مؤمنان مردانى‏اند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند برخى از آنان به شهادت رسیدند و برخى از آنها در [همین] انتظارند و [هرگز عقیده خود را] تبدیل نكردند" (23)

بیعت با امام ارثیه پدر به فرزندان خویش

در اردیبهشت  سال1343 مرد جوان بهمراه همسر و دو فرزند خردسالش جهت زیارت قبر حضرت معصومه طاهره از تهران عازم قم شدند و در مسافرخانه مشرف به حرم اتاقی اجارۀ نمودند. هنوز ساعتی از اقامتشان نگذشته بود. که جلوی درب حرم ازدحام شدیدی بوجود آمد و مردم دسته دسته بسوئی شتابان می دویدند. مرد جوان با گفتن آقا آقا اومد سریعاً اطاق را ترک نمود. زن جوان از رفتن ناگهانی شویش و تنها گذاشتن او و فرزندان ناراحت شد که چرا من را با دو بچه شیرخوار تنها گذاشته و رفته است. پس از ساعتی مرد جوان با خنده ناشی از خوشحالی در حالیکه در پوست نمی گنجید به مسافرخانه برگشت و با گفتن این  عبارت که" به هر زحمتی بود با آقا بیعت نموده و دست ایشان را بوسیدم"

علت غیبت چند ساعته...

درادامه مطلب بخوانید...
خود را توضیح داد. همسرش پرسید کدام آقا، گفت حاج آقا روح الله. ناگهان زن بیاد شلوغی های پارسال تهران افتاد که می گفتند شاه تعداد زیادی از مردم ورامین و تهران را به خاطر دستگیری  آقا کشته است افتاد. زن از شویش از ظاهر آقا و چگونگی بیعتش جویا شد و مرد با وسواس کامل به بیان خاطرات آن چند ساعت پرداخت.

سال ها گذشت. مرد جوان درمردادماه سال 1352 در سانحه رانندگی کشته شد و همسر و فرزندانش در پناه خدا به زندگی ادامه دادند. زن جوان با چرخ خیاطی جهیزه اش شروع به خیاطی خانگی نمود. چون خیاطی به تنهائی جوابگوی حداقل معیشت خانواده نبود لاجرم خانه دربستی را پس داد و در اطاقی شش متری در خیابان شیر و خورشید  خیابان رباط کریم فعلی کرایه کرد و بهمراه فرزندانش به زندگی ادامه داد. در سال 56 خبر رسید که قم شلوغ شده است.کم کم نام حضرت آیت الله خمینی بر زبان ها جاری شد. اما این بار ایشان را مردم با نام امام خمینی می شناختند.



روزی مادر دو فرزندش را کنار خود نشاند و به تفصیل از سفر به قم و بیعت پدر با حاج آقا روح الله سخن گفت. سخنان همچون خون در وجود محمد و اسماعیل جاری می شد. آیا پدر ما با امام بیعت کرده بود؟! پس از پایان سخنان مادر، محمد(ابراهیم) از پرسید آیا همانگونه که نماز قضای پدر و مادر بر پسر بزرگتر واجب است بیعت ایشان نیز بر بنده واجب است و برایم تعهد شرعی ایجاد می کند؟ مادر با چشمی اشک آلود، با اینکه می دانست این راه راه مجاهدت است و خون می طلبد گفت آری مسئولیت می آورد.

محمد 15 ساله احساس کرد یک شبه 20 سال بزرگتر شده. حالا علاوه بر کمک به خانواده می باید رسالت پدر را نیز ادامه می داد. او که صبح ها به مدرسه می رفت و بعدازظهرها در صحافی نزدیک  میدان بهارستان کار می کرد وپس از آن با دوستانش از جمله شهید داوی، عاقلان و نجارزاده از رسالتش صحبت می کرد و شب ها پس از پایان کار مستقیماً به مسجد حضرت ابوالفضل خیابان رباط کریم می رفت. از آنجا اعلامیه های امام را دریافت و در بین مردم پخش می کرد.

چون اوائل به رسم بخش اعلامیه آشنا نبود و به هرکسی که میرسید اعلامیه را تحویل می داد دوبار موجب  گرفتاری اش شد که هربار با دخالت بزرگان محله و همسایه ها، پس از خوردن کتک فراوان از دست هواداران شاه رها می شد.

پس از 17 شهریور و اعلام حکومت نظامی از طرف رژیم ظاغوت ، مدارس به حالت اعتصاب درآمد. محمد دیگر وقت بیشتری برای فعالیت های خود داشت تا نهایتاً از 17 بهمن لغایت 23 بهمن به خانه نرفت و در درگیری پادگان ژاندارمری خیابان شاهپور نقش بسزائی داشت. بطوریکه بعلت سن کم و نترسی، اکثر عهده دار وظیفه رساندن گلوله به انقلابیون درگیر در منطقه بود و چون اکثر انقلابیون روی پشت بام خانه های مشرف به پادگان مستقر بودند این مسئولیت را کمتر کسی عهده دار می شد. خاطرات آن روزها بسیار است .

دراین بین مادر نیز تتمه پس انداز زندگی خود راصرف خرید  سرم ،باند ، ملحفه آماده و داروهای اعلام شده از طرف بیمارستان می کرد و خود پنج روز در کنار دیگر مادران در بیمارستان بهار لوی میدان راه اهن مشغول رسیدگی به زخمی ها و مجروحین بود.

نهایتاً پس از انقلاب و شروع بکار کمیته ها بعنوان اولین نهاد انقلاب و پاکسازی و تشکیل کمیته مرکزی وبوجود آمدن تشکیلات صحیح با دعوت حاج آقا ایروانی و حاج اکبر جمعه، از سال 58 به فعالیت در کمیته منطقه 12 مشغول شد و نهایتاً سال 59 به عضویت رسمی این نهاد مقدس در آمد.

دوران فتنه و زیاده خواهی های گروهک های منافقین ،چریکهای فدائی ودیگر جیره خواران استکبار شروع شد. او هر روز درگیر بحث ها و غائله هایی بود که در جای جای پایتخت و کشور نشان از برنامه هماهنک استکبار جهانی برای نابودی این نهال طیبه داشت. در30 خرداد با اعلام جنگ مسلحانه از طرف منافقین و گروههای محارب و معاند،انقلاب وارد مرحله ای جدیدی شد. در آن روزهای خون وشرف مسئولیت اصلی حفاظت از نظام جمهوری اسلامی با کمیته انقلاب بود. درگیری های خیابانی ، خانه های تیمی، ترورها و  تقریباً حمله هر روزه معاندین   به ستادهای کمیته و سپاه آغاز گردید .

ستاد یک جمال کمیته منطقه 12 در خیابان ستوان چاوشی که محمد، شهید عاقلان و دیگر برادران زبده در آن بودند بعلت حساسیت منطقه( بدلیل تحلیل غلط  منافقین درپیوستن مردم پائین شهر به آنها)  در اکثر شب ها مورد تهاجم منافقین قرار می گرفت.

خاطراتی که نشان دهنده قطره قطره خون پاسداران در ایجاد امنیت  در کشور است . تا جایی که اکثر پاسداران و نیروهای بسیج بدون غسل شهادت از خانه خارج نمی شدند .

علاقه و حساسیت محمد به مادر عزیزش زبانزاده خاص و عام بود؛ بنحوی که در مواقع مجرومیت او به بهانه های مختلف از رفتن به خانه سر باز می زد. برای نمونه یک بارهنگام بازگشت از درگیری های دانشگاه تهران  احساس سوزشی در پای خود کرد. چون در حال راندن موتور بوده اعتنائی نکرد تا اینکه متوجه شد جورابش خیس است. تازه متوجه شد که از ناحیه ران پا دچار اصابت گلوله کلت 22 شده است. به ستاد و بیمارستان نمی توانست برود. چون با عنایتی که حاج آقا اکبر جمعه به پاسداران خود داشت حتما  باید عمل جراحی و بستری می شد.  نهایتاً  مادرش فهمید. قلب مادر طاقت رنج فرزندمخصوصا محمد  را نداشت لذا با هم به مطب دکتر محترمی که از پزشکان حزب اللهی محل در خیابان رباط کریم اصلی روبروی خط 218 شرکت واحد بود رفتیم. خانه دکتر در زیر مطب قرار داشت. پس از آمدن دکتر خوشبختانه چون عمق فرورفتگی گلوله زیاد نبود گلوله خارج و زخم بخیه و پانسمان گردید. بنده به بهانه ای به منزل رفته و لباس دیگری را برایشان آوردم و نهایتاً آن شب مادر از قضیه بوئی نبرد. هر چند مادر مادر است و عشق او فاش کننده تمام اسرار فرزندان!

موضوع دیگر پارۀ شدن زیر لب محمد به اندازه ده سانت در 14 اسفند(غائله بنی صدر در دانشگاه تهران ) توسط منافقین و کادر بنی صدر بود .. بگونه ای که لبش از دو طرف با خوردن بیش ار 25 بخیه مداوا گردید.

امّا مهمترین مسئله زندگی  محمد. ترور مقام معظم رهبری در مسجد ابوذر خیابان فلاح بود که به محض اطلاع از بی سیم - چون ستاد جمال با بیمارستان بهارلو کمتر از 500 متر فاصله نداشت - حاج آقا جمعه و محمد و پرسنل محترم آن ستاد در اسرع وقت خود را به بیمارستان رساندند. محمد افتخار حمل برانکارد آقا را در مرحله اوّل بردن آیشان به داخل بیمارستان و یا انتقال به  هلی کوپتر  پیدا کرد و هدیه آقا به محمد قطره  خونی بود که بر روی دست محمد چکید. خونی که بعدها جزئی از وجود محمد شد. این خون در وجود محمد جوشید و بعد از  رحلت حضرت امام  محمد که با شنیدن این خبر دچار شوک شده بود، با معرفی آقا به عنوان رهبر جمهوری اسلامی. آرامشی وجودش را فراگرفت.

النهایه در سال 61 مادر نیز  بعلت تصادف پس از عمری زندگی سخت با تحویل 2 پسر. یکی پاسدار و دیگری رزمنده رسالت خود را به پایان رساند. پس از رحلت مادر، در تصمیمی سخت اشتباه به علت وجود اکثر بستگان در شهرستان ......به  شهرستان  عزیمت نموده و  با تمام وجود به فعالیت خود ادامه داد. مسئول بازجوئی کمیته استان، مسئولیت اداره مبارزه با منکرات، ریاست شعبه چهارم آگاهی، معاونت کلانتری 2 پس از ادغام از مسئولیت های ایشان بود. 2 بار مأموریت کردستان و درگیری های مدام با ضد انقلاب منطقه و مأموریت در سیستان و بلوچستان و کشف مقادیر معتنابهی مواد مخدر در کمین ها بطور خلاصه از فعالیت های آن عزیز سفر کرده بودپ و همیشه  خود می گفت "اجر جهاد شهادت است"

او مصداق آیه شریفه:

"مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا" بود

و بر پیمان با خدای خود ایستاده تا در 14 شهریور سال 1380  در شهرستان بانه به شهادت رسید و بیعت پدر را با نایب و جانشین امام خود به به نحو احسن به سرانجام رساند. پیکرپاکش در قطعه شهدای تازه آباد رشت در کنار یاران و  همسنگران خود آرام گرفت.

سرهنگ پاسدار شهید "ابراهیم مرتضایی" در هنگام شهادت ، خود و خانواده اش در 2 اطاق استیجاری نمور و تاریک  زندگی می کردند تا جایی که به اعتراف  بسیاری از همرزمانش پس از شهادت، اوج مظلومیت و محبوبیت ایشان درک گردید ،اما چقدر دیر!

 





برچسب ها :
جهاد ,  شهادت ,  شهیداسماعیل مرتضایی ,  مظلومیت شهدا , 

موضوع :
اخلاقی ,