عمامه جد سادات من را از مرگ نجات داد / فردی که مدرسه رفاه را تهدید به بمب باران کرد، 22 بهمن در رادیو قل هو الله می‌خواند

امام(ره) پس از مدتی توقف در پاریس، عازم تهران شدند. دولت بختیار مانع ورود امام(ره) شد و فرودگاه ها را بست. به دنبال این اقدام، آقایان علما از بلاد مختلف به دانشگاه تهران آمدند و در مسجد دانشگاه تهران تحصن کردند. بنده چون در کمیته استقبال بودم در آنجا تحصن دائم نداشتم. این تحصن به خاطر اعتراض به دولت در جلوگیری از ورود امام(ره) بود. بنده چون عضو شورای انقلاب بودم کارهای مربوط به کمیته را زیر نظر داشتم و بعضی از کارها را نیز غیرمستقیم هدایت می کردم. در مدرسه رفاه (محلی که امام(ره) پس از ورود به ایران چند روزی را در آنجا ساکن بودند) تلفن ها را جواب می دادیم و برای تنظیم امور هم شرکت می کردیم. تلفن هایی هم از سران رژیم سابق می شد. تلفن مقدم و طوفانیان (از سران نظامی و وفاداران به شاه) را یادم هست. طوفانیان تهدید به بمباران محل اقامت امام(ره) می کرد، ولی مقدم از راه محبت و دوستی سخن می گفت. خوب یاد دارم شخصی با صدای کلفت و خشن به مدرسه رفاه تلفن کرد و ما را تهدید به بمباران کرد. من به او گفتم ما از این تهدیدها هراسی نداریم. ما شاگردان آن امامی هستیم که لرزه به اندام شاه انداخت و او را فراری داد، ما بیدی نیستیم که از این بادها بلرزیم. هر کاری می‌خواهید، بکنید. اتفاقا روز 22 بهمن از رادیو، صدای همین مرد را شنیدم که التماس می‌کرد و سوره "قل هوالله" را می‌خواند و اظهار عجز می‌کرد و با انقلاب دست بیعت داد و خود را به نام طوفانیان معرفی کرد.

آن روزی که بنا بود امام تشریف بیاورند، فرودگاه را بستند. روز دهم بهمن، ما و عده‌ای از دوستان روحانی و غیرروحانی به میدان آزادی رفتیم و مردم را از حمله به فرودگاه بازداشتیم، که آن هم جریان شیرینی دارد؛ ما در مدرسه‌ی رفاه بودیم که شنیدیم مردم در میدان آزادی اجتماع کرده‌اند و جمعیت به سوی فرودگاه سیل‌آسا در حرکت هستند. شعار مردم این بود که می‌رویم فرودگاه را باز کنیم. بعضی می‌گفتند آنجا را آتش می‌زنیم، بعضی می‌گفتند با هواپیماها چه کنیم. این خبرها جسته و گریخته به گوش می‌رسید.


درادامه مطلب بخوانید...

مامور شدیم که جلوی حمله مردم به فردوگاه را بگیریم

بنده و چند نفری از معممین مأمور شدیم که به آنجا برویم. یک مینی‌بوس از هواپیمایی کشوری به وسیله‌ی یکی از دوستان -به نام آقای ناصر اتابکی که بعدها در جبهه شهید شد واز دوستان مسجد ما بود- در اختیار ما گذاشتند. ما به خاطر اینکه پوششی داشته باشیم، خانواده‌های خود را نیز به همراه بردیم. ما جلو نشستیم و آن‌ها هم پشت سر. آقای حمید نقاشیان هم بود. ایشان جوانی بود که روزهای اول انقلاب کنار امام می‌ایستاد و از امام حفاظت می‌کرد. الآن هم ظاهراً به کار تجارت مشغول است. او از دوستان آقای رفیق دوست و آقای ناطق بود. از جمله همراهان آقای آیت گودرزی بود. آقای آیت، آن وقت، جزو بچه های مسجد ما بود و ایشان بود که بلندگو را از مسجد آورد که روی ماشین نصب کردیم و در میدان آزادی سخنرانی كردیم. از دوستان دیگرمان، آقای هادی دیانت زاده بود که امور برقی را تنظیم می‌کرد. یادم هست که در آن ماشین، از دوستان روحانی، آقایان ربانی شیرازی، طاهری خرم‌آبادی و ربانی املشی حضور داشتند.

بالاخره دسته جمعی از خیابان انقلاب- که قبلاً شاه‌رضا می‌گفتند- به سوی میدان آزادی حرکت کردیم؛ منتهی چون در ماشین زن و بچه بود، مأمورین گارد مزاحم ما نشدند تا اینکه به میدان آزادی رسیدیم. در آنجا مردم خیلی جوش وخروش داشتند و بسیار ناراحت بودند.

سرهنگ رحیمی معروف –که بعد از انقلاب رئیس دژبان ارتش شد و از وکلای پرونده‌ی آیت‌الله طالقانی پیش از انقلاب در زندان بود- در حال سخنرانی برای مردم بود و آنها را تحریک می‌کرد که به فرودگاه حمله کنند. او می‌گفت: "چرا دولت بختیار مانع ورود مرجع تقلید ما شده است؟ مردم بروید و فرودگاه را باز کنید" وقتی ما به آنجا رسیدیم، دیدیم سربازان گارد مقابل مردم موضع گرفته‌اند و آماده‌ی حمله هستند و از این طرف هم مردم آماده‌ی حرکت و یورش به فرودگاه بودند. میدان آزادی پر از جمعیت بود. من در آنجا میکروفون را گرفتم و خودم را معرفی کردم. گفتم من مهدوی کنی امام جماعت مسجد جلیلی هستم. گفتم من و همراهان از سوی کمیته‌ی استقبال امام مأموریت داریم که به شما بگوییم به فرودگاه حمله نکنید، ان‌شاء الله امام تشریف می‌آورند. وقتی امام آمدند و حکومت تشکیل شد، ما فرودگاه را لازم داریم و هواپیماها باید سالم بمانند. اگر به فرودگاه حمله شود، ممکن است عده‌ای از این حمله سوء استفاده کنند و همچنین ممکن است عده‌ای شهید شوند و ممکن است فرودگاه تخریب شود و این به مصلحت نیست.

آقای سرهنگ رحیمی آمد گفت: "آقا! چرا این‌گونه صحبت می‌کنید. این‌ها جلوی مرجع تقلید ما را گرفته‌اند. ما باید مردم را بفرستیم فرودگاه را بگیرند. چرا آقایان نمی‌گذارند؟" گفتم که مصلحت نیست ما مردم را تحریم کنیم. گفت: "پس میکروفون را به من بدهید تا کمی با مردم صحبت کنم." گفتم اگر شما همین مطلبی را که من می گویم بگویید، اشکالی ندارد، ولی اگر بخواهی حرف‌های دیگری بزنی، بلندگو را از دستت می‌گیرم. گفت که همان حرف‌ها را می‌زنم. در ماشین باز بود، آمد بالا و شروع به سخنرانی کرد و دوباره همان حرف‌های خودش را بازگو کرد. من او را از ماشین به پایین هل دادم و در ماشین را بستم و گفتم حرف‌هایی که این آقا می‌زند، بی‌خود است و ربطی به ما ندارد، ای مردم! دستور این است که شما به طرف خیابان آزادی و میدان انقلاب برگردید. - البته اسم‌های خیابان ها بعدا عوض شد و آن زمان این اسم ها نبود.- بعضی از این اسم‌ها همان روز هنگام بازگشت توسط خود مردم گذاشته شد، مثل میدان آزادی، خیابان انقلاب و خیابان آزادی که مردم همان روز خودشان این اسم‌ها را انتخاب کردند و در شعارهای خود تکرار می‌کردند.

بالاخره ما حرکت کردیم و برگشتیم. عده‌ی زیادی از مردم نزدیک دانشگاه تجمع کرده بودند و ما گروهی از جوانان و مردم را با دست های خون‌آلود دیدیم. گفته می شد که جمعی مجروح و شهید شده‌اند. وقتی به مسجد صاحب‌الزمان در خیابان آزادی رسیدیم، من آن‌جا برای مردم سخنرانی کردم و آنها را به آرامش دعوت کردم و گفتم برگردید. ان‌شاء الله امام می‌آید. یکی از برادران کُرد هم به آن‌جا آمد و سخنرانی کرد و به وحدت میان کُرد و غیرکُرد دعوت کرد. ما هم تشویق‌اش کردیم.

بالاخره نزدیک اذان ظهر شد و ما برگشتیم. وقتی برگشتیم- این جای قضیه خوشمزه است- به پیچ شمیران که رسیدیم، گاردی‌ها جلوی ما را گرفتد. علت‌اش هم این بود که جلوی ماشین ما بلندگو بود. ما آن را جلوی شیشه گذاشته بودیم و دقت نکرده بودیم که بلندگو را پایین بگذاریم تا دیده نشود. بلندگو را که دیدند، آمدند جلوی ماشین را گرفتند و گفتند از کجا می‌آیید و به کجا می‌روید؟ فرمانده آنها بلندگو را زیر پا له کرد و سپس از در ماشین بالا آمد. بچه‌هایی که همراه ما بودند، همان برادر آیت و آقای دیانت زاده و حمید نقاشیان بود. آقای نقاشیان اسلحه کمری داشت. آن را زیر پای زن‌ها در عقب ماشین انداخت. خدا خواست که سراغ خانم‌ها نرفتند. این دو سه نفر را از ماشین پایین کشیدند. من دیدم که سربازان تحت فرمان او با سر نیزه، آیت و هادی دیانت زاده را می‌زدند و به حدی که پشت آنها را زخم کردند و مرتب فحش می‌دادند. من روی صندلی جلو نشسته بودم که آن فرمانده گاردی لوله‌ی ژ-3 را به پیشانی من گذاشت.

زن‌ها و بچه‌ها گریه می‌کردند و "یا امام زمان" می‌گفتند، چون بچه‌های من همراهم بودند، همه فریاد می‌کردند که بابا را کشتند، ولی نمی‌دانم چه شد که او مرا به عنوان سید خطاب کرد و شاید خدا خواست که او عمامه‌ی مرا سیاه ببیند. چون عمامه‌ی من سفید بود و من تعجب می‌کنم چگونه یکی ایرانی سید و غیر سید را تشخیص نمی‌دهد، در هر حال به من گفت سید! اگر به خاطر عمامه‌ی جدت نبود الآن مغزت را متلاشی می‌کردم. بالاخره عمامه‌ی جد سادات ما را نجات داد و شاید من در واقع از سادات و حداقل از فرزندان روحانی پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه و آله و سلم باشم. ان شاءالله تعالی. و سپس از ماشین پیاده شد و گفت ما کشور را تحویل خمینی می‌دهیم، ولی پیش از آن تمام شما را قلع و قمع خواهیم کرد و شاید مقصودش آن بود که تا شما را از میان برنداریم، کشور را تحویل امام خمینی نمی‌دهیم.

منبع: کتاب خاطرات آیت الله مهدوی کنی




برچسب ها :
دهه فجر ,  پیروزی انقلاب اسلامی ,  آیت الله مهدوی کنی ,  آمدن امام ,  خاطرات انقلاب , 

موضوع :
اخلاقی ,  سیاسی ,